می دانی ... چقدر خوب است که آدم تو زندگی اش کسی را داشته باشد که وقتی با اوست دل اش هیچ چیز و هیچ کسی را نخواهد ... به هیچ چیزی و هیچ کسی فکر هم نکند حتی ...
می فهمی اش ؟
می ترسم ... چون اطمینانی را می خواهم که به هیچ کس نمی دهی
هی ...
خیالت راحت ماه من
اینجا همه ستاره اند ...
پ ن1: راستش یک وقت هایی هست تو زندگی ام که نسیم بودن سخت می شود ... سخت ترش نکن
پ ن2: گفته بودی آدم حسودی هستی و من اما نگفتم می میرم برای حسادت کردن هایت
غمگينم
و با اينکه غمگينم و مي گريم
هنوز هيچکس نپرسيده
آيا تو با باران نسبت نداري؟!
آه! اي مثل ماه...
اي ماه!
دارم دور خودم پيله اي از تنهايي باران مي تنم
دارم ميان هر چه رسيدن
نرسيده کال مي ميرم!
دارم سقوط مي کنم
از آدم...از حوا...
و تو ممنوع مي شوي
مثل همان سيب بهانه!
مثل همان دعاي برگرد!
دعاي بي تو مي ميرم!
دعاي کنارم بمان!
مي بيني؟!
حالا که پايينم حالا که پايانم
هيچکس نمي پرسد
آيا هنوز هم
بهانه مي خواهي؟!
تا من بگويم آ....ر...
حسرت هميشه مرا خوار مي کند...پ ن: دلم برای پی نوشت های تو تنگ است
...
............حذف شد
پ ن:آن شب دلتنگ را یادت هست؟
با تو از معصومیت سبز آن روزها گفتم
...
باران می بارید
کاش...
آخ!
دیگر کنار بعضی از جمله ها " کاش" هم نمی توان گذاشت!!!
میگن سکوت سرشار از ناگفته هاست و ناگفته ها رو فقط از زبان نگاه می شود فهمید ......

ما که فعلا زبان نگاهمان لال است!!!!
وهم حضورت
بی آمدنت شکل می گیرد
و من چه تنهایم وقتی برای همیشه نمی آیی
کاش می شد نوشت: برای ثبت در خاطرات شخصی ....
سنگدلی ست ، می دانم !!!!!
پ ن: ...
همیشه وقتی همه چی خوب پیش می ره نگران می شم ،چون مطمئنم یه جای کار می لنگه و حتما یک اتفاق بد خواهد افتاد. خب این دفعه هم مثل همیشه .این "مثل همیشه" را به هر چه بچسبانی بی سبب تلخ خواهد شد.
بگذریم ... دلتنگی ها که همیشه هست اما لحظه های خوش نه
لحظه هایی که با دوستان جدیدی گذشت ... چه حس خوبیست پیدا کردن دوستان خوب و گذراندن ساعت ها کنار آن ها ...کاش دوباره این جمع صمیمی کنار هم باشند!
محیا با سرزندگی و شادی اش ، حسین با حرف (بحث )های جذابش ، ثمین با آرامش و سکوتش و وحید با همه ی خاطرات زیبایش ؛ برایم خاطره ساز شدند ... خاطره ی روز خوش ِ در کنار هم بودن
و جای خالی تو ...
پ ن1: سفر یه شعر ِ ... سفر یه قصه است
پ ن2: دلم گرفت وقتی فهمیدم تو چند قدم از من دوری فقط... گفته بودم که به من نیامده دلتنگت نباشم ... مثل همیشه

*:کاش این عکس رو نشونم نمی دادی ، دلم برا دستات تنگ شده :((
قرار نبود به زودی فراموش کنی همه چی رو ... حتی این عکس رو
پ ن: آدما به قدر خاطره هاشون زنده اند!!!!!! آیا؟؟؟؟
فقط همین یه بار !!!!

پ ن1: بدشانسی "بد" موقع "بد" جا بودنه ...
پ ن 2: ...
چقدر نوشتن سخت میشه وقتی هیچ توجیهی برای کاری که کردی نداری... آره سخت میشه ، وقتی پا می ذاری رو عقلت تا شاید بعد این همه سال واسه یه بار هم شده به حرف دلت گوش بدی ... نمی دونم کسی می تونه این قصه رو واقعی تر روایت کنه ؟
می دونم حق داری نبخشی،اما فکر می کنی حق ِ من هم هست که بخشیده نشم ؟
پ ن1:مخاطب خاص؟ نمی دونم چرا این روزها اینقدر نوشته ها خطاب به مخاطب خاص شده . خاص بودن این پُست رو هم راستش نمی دونم !!!!
پ ن2: از همه ی تبریکات و کامنت های خصوصی شما ممنونم ... اون روز لعنتی هم تموم شد ...
همیشه از امروز بدم می اومد... خصوصا از 10 سال پیش تا به الان ... بعد از اتفاق 18تیر حس بدی دارم از جشن تولد...
امسال هم که بدتر از این 10 سال... نه شور و شوقی مونده و نه حس و حالی ...
همیشه روز تولدم پُر است از هدیه های رنگارنگ و پیام تبریک های قشنگ و من میان این همه زیبایی و محبت له می شوم ... کاش می فهمیدند که دوست دارم این روز رو از تقویمشان پاک کنند... کاش...

پ ن 1: بهترین هدیه تولدم همین عکسیه که می بینین ... یه یاداشت در جواب این پُست وبلاگم ...
پ ن 2: امروز حتما همراه خواهد بود با خاطره هایت ... خاطره ی تولدی که با تو گذشت ... خاطره ی شبی که به یمن حضورت تا صبح باران بارید ... شنیده ام می گویند دل که هوایی شد به هیچ کار نمی آید دیگر...دل من بی تو دیگر نه هوایی باران می شود، نه هوس آفتاب دارد
چند روز گذشت... گویا داریم به همه ی این روزها ی گس و تلخ عادت می کنیم... چند روز دیگر باید بگذرد؟تاوان سبز بودن را با سرخی خونمان دادیم ... حالا سکوت و دیگر هیچ؟
انگارم شده تقویم امسال هر 12 ماهِ سال خرداد است و ما همچنان به خرداد پر از حادثه عادت داریم...
از تکراری بودن لحظه ها و دهشت باری این روزها دلگیریم ، کسی نشانی ما را به خدا بدهد!!!!
پ ن1: می خواستم از تو بنویسم اما مجالی نیست ...
پ ن2: ما بزرگ شدیم؟ به گمانم وصف حال خوبیه ازین روزها ...
پ ن3: همچنان ...
1- اینجا خبری نیست جز شهادت دوستان ، شهادت واژه ی غریبی بود برای نسل ما ... چه صبورانه می گرییم در رثای شهیدان این روزها ...
اینجا خبری نیست جز بازداشت تو ، شکنجه ی تو ...
اینجا خبرهای خوش نمی رسد... اصلا بگو این روزها خبر خوشی جز حضور تو که نادیده می گیرنش خبری دیگر هم هست؟
اینجا دلخوشیم به حضور تو و دل نگران
بمان
اینجا خبری نیست جز احضار اعضای فعال ستادهای سبز مان ... خبری نیست جز توهین و فحش و بازداشت ...
اینجا منتظریم؛ در شهری که سکوت مان ، نگاه سرد آن ها را عصبی تر می کند... اینجا آنها همه جا دنبال ما هستند ... اینجا برای هر کدام از ما "ماموری"ست تا ساکتمان کنند .
اینجا نمی توانیم هم صدا با شما "الله اکبر" بگوییم... اینجا ... لعنت بر اینجا
در ماورای این زندگی
صداهایی به گوش می رسد
صدای کشیده شدن جنازه ی من توسط تو
نمی دوانم چه اصراری داری
که می خواهی مرا به ابدیت پیوند دهی
2- دوست عزیزی برای دلداریم می گفت صبر کن ؛ ...
اما چطور ؟ فکر 4 سال آینده را چه کنیم؟ تمام این 4 سال رویایمان حذف او بود و چه راحت بازی بُرده ی ما را ، بازنده اعلام کردند.
3- خودت خوب می دانی رای سبز ما نام سیاه تو نبود ...
پ ن1: چقدر این روزها به تو افتخار می کنم... من ایرانی ام
پ ن 2: آقای نبوی عزیز یادت همیشه سبز ... اینجا را از دست ندهید
پ ن ۳:...
نمی دونم چطوری باید شروع کنم .... اوضاع وحشتناکی شده .
کسی نمی دونه چه بر سر ما اومده؟ چرا صدامون در نمی آد ؟ چرا کسی برای قطع SMS این چند روز و اوضاع بد ارتباطی اعتراضی نمی کنه؟ چرا یادمون رفته که به ما قول دادن از حق مون و ظلمی که به ما میشه دفاع می کنن؟ چرا کتک می خوریم و دم نمی زنیم ؟ چرا دوستمون کشته میشه و دم نمی زنیم؟ چرا به شعورمون توهین میشه و ما خفه خون گرفتیم؟ چرا اگر فریادی می کشیم اما کسی نمی شنوه؟ چرا سکوت تلخمون به جایی نمی رسه؟
ما را چه شده؟ کسی نمی دونه؟
حال ما خوب نیست، این رو حتما باور می کنی
یه برگ رای تمام سهم ما از دموکراسی بود و این حق چه راحت توسط رهبری "وتو" شد... چه راحت آرای ما و نظر ما نادیده گرفته شد.
حالا باید 4 سال تحمل کنیم ؟ 4 سال مردی رو تحمل کنیم که با لبخندش اشک ما را در آوَرَد و دروغ ها و آمار های الکی اش را به خورد ما بدهد؟
می خواستیم پرچمون رو پس بگیریم ، نمی دونستیم که پرچم سبزمون رو هم لگد مال می کنه ...
می گویند الله مع الصابرین ، خدایا صبر تا کی ؟
پ ن 1: این نوشته رو از دست ندین، حق با شماست آقای مهاجرانی
پ ن2: اینجا نت به زور کار می کنه ، اکثر سایت ها فیلتر شده ، ما سکوت می کنیم !!!! اینجا من هیچ راه ارتباطی ندارم جز باز شده گاه به گاه Messenger و گاهاً بلاگفا
پ ن 3: ...
1:نمی دونم دقیقا از کی وارد بازی سبز شدم و چند روز از این همه فعالیت و استرس و ستاد بازی می گذره؟...
با همه ی حرف و حدیث ها اما همچنان سبز موندم ؛ چرا که به حامی مردی هستم که چیز می گوید اما دروغ نمی گوید ، چیز می گوید اما تهمت نمی زند ، چیز می گوید اما مرد است و ناموس کسی را دست مایه ی منافع خود نمی کند، چیز می گوید اما کسی نتوانست به سادگی و صبوری اش خرده بگیرد، چیز می گوید اما احدی نتوانست در فساد های مالی او را شریک کند ، و در آخر چیز می گوید اما ادب مرد به از دولت اوست ...
2: فردا چه خواهد شد ، نمی دانم !
کاش همه جا سبز بشه و شاید هم سفید ؛ کاش دیگه این رنگی که هست نباشه
3:این چند وقت ، وقت نشد بیام بلاگفا ،اونقدر درگیر خبرها بودم که بلاگفا فراموشم شده بود ، از همه ی کامنت های سبزتون ممنون
پ ن 1: چقدر این روز های انتخابات به خستگی و البته امید گذشت ، فکر نمی کردم بتونم اینقدرا دووم بیارم ... اما وقتی تنهایی بود و خودم بازم هم تو بودی ....
پ ن 2: ....
1:تو اگر مانده باشی
تو اگر در خانه باشی
من فقط به خانه تو آمدم
تا بگویم
آواز را شنیدم
تمام راه
از تو می خواستم
مرا باور كنی
كه ساده هستم
تو رفته بودی
اكنون گفتم
كه تو هستی
تو اگر نبودی
نمی دانستم
كه می توانم
باران را در غیبت تو
دوست بدارم
2: سر همان کوچه سبز
که می رسد به انتظار
من ایستاده ام هنوز
به خاطر بسپار
ایران دارد سبز می شود ... تو چه رنگی هستی ؟
پ ن: مثل همیشه ...
...
