شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۱

این که یه آدم بی شعور پاشه کل وبلاگت رو زیر و رو کنه و یه داستان از توش در بیاره ، این که بهترین دوستت دلش بگیره از این که چرا گاهی از اون نوشتی ، این که مدت هاست تو ذهن ات یه چیزی هست که نوشتن بهترش نمی کنه 

دیگه نمی نویسی ... همین 

نوشته شده توسط نسیم در 10:35 | لینک به این مطلب
پنجشنبه هشتم تیر ۱۳۹۱
تو دلت فریاد ِ اما بی صدایی

یادم هست  گفتی بگذریم را راحت می گویی و اما راحت نمی گذری

می‌دانی؟ انگار مدت هاست که گذشته ام، فقط ... می گذرم از همه چیز و نمی‌خواهم یادم هم بیاید از چه گذشتم و تو هی فکر می کنی من دلم نمی‌خواهد چیزی بگویم 

چیزی نیست برای گفتن ... چیزی نیست

نوشته شده توسط نسیم در 9:30 | | لینک به این مطلب
شنبه سوم تیر ۱۳۹۱
تب ِ تند ِ تنم یه تابستون

مامان بزرگم می گفت هر کسی یه پیشونی نوشت داره، پیشونیت بلنده ، ایشالله بختت هم بلند باشه دختر 

تو آینه به خودم نگاه می کنم ، به پیشونی ِ بلندم و به یه بلندی فکر می کنم برای سقوط 



نوشته شده توسط نسیم در 1:58 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۱
سر همان کوچه سبز که می رسد به انتظار

سه سال ِ پیش 

سه سال ِ پیش

سه سال ِ پیش

.

.

برادر خاطرت هست؟

نوشته شده توسط نسیم در 9:27 | | لینک به این مطلب
یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۱
لبای خشکیده م حرفی واسه گفتن نداره
این روزها  هی دور می زنم تو خودم ... یا شایدم خودم رو دور می زنم اما فرقی نمی کند انگار،  همیشه آخرش به تو می رسم


این خوب نیست ، به خدا خوب نیست ، به پیر به پیغمبر خوب نیست


نوشته شده توسط نسیم در 0:47 | | لینک به این مطلب
سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۱
ما به خرداد ِ پُر از حادثه عادت داریم؟
از دو خرداد دم می زنیم و افسوس آن روزها را می خوریم بی آنکه یادمان باشد همه ی خاطره های خوب و مشترکمان یک حرف داشت ... این روزها اصلا یادمان نیست مردی با عبای شکلاتی همه ی این خاطره ها را رقم زد 
از خاتمی دفاع نمی کنم ... خاتمی جای دفاع باقی نگذاشتند اما ...
اما ...
کاش یادمان نمی رفت
نوشته شده توسط نسیم در 19:22 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱
اگرم نمی پسندی،مَدَهم به دست ِ دشمن
یه روزایی باید باشه که بشه راحت تر نفس کشید و بعد بی خیال ِ همه راه بری و بخندی و زندگی کنی ... یه روزایی باید باشه که موهات رو باز بذاری و شاید یه گل از تو باغچه بکنی و بذاری لای موهات  و بری تا سر کوچه و شایدم تا سر خیابون ؛ نه تا اول شهر حتی ...  یه روزایی باید باشه که کوله ات رو بندازی رو شونه هات و به مقصد فکر نکنی و فقط بری ...



نوشته شده توسط نسیم در 1:29 | | لینک به این مطلب
جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱
آشفته و ریساریس


می گوید باز که خوب نیستی ! می گویم : خسته ام و آشفته ... دلیل می خواهد ... نمی دانم 

می گوید: کلاً همیشه نمی دانی و این ندانستن هایت توی اردیبهشت بیشتر می شود...

می دانم اردیبهشت جان می گیرد تا تمام شود اما می خندم !


بردار و دگر بردار 

بردار و به دارم زن 

از روی پل فردیس

نوشته شده توسط نسیم در 2:9 | | لینک به این مطلب
جمعه یکم اردیبهشت ۱۳۹۱
می آیم ... میروم ... می اندیشیدم که شاید خواب بوده ام

دو نوع زن در جهان وجود دارد ... زنی که رفته ....زنی که می پرسد : باز هم بمانم؟



نوشته شده توسط نسیم در 1:25 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۱
گاهی سکوت می کنی تا رفته باشی


لطفا سکوت را رعایت نکنید 

نامبرده دلش شدیدا می گیرد



نوشته شده توسط نسیم در 19:5 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۱
جمله ی باز می بینمش ، وعده ی من شد به خودم

گاهی آنقدر که به رفتن فکر می کنی و  به برگشتن فکر نمی کنی ... حالا رفتن به هر چه باشد ، به صندلی ته آن کافه ی دنج، به ردیف آخر سینما که همیشه تنهایی ات را فیلم می کند ، به پیاده روی های یک نفره توی هوای بهاری و بارانی...

برگشتن سخت می شود ، اصلا برگشتن نشانه می خواهد، حتی اگر آن نشانه دخترک گل فروشی باشد که موقع برگشتن نبینی اش 

نوشته شده توسط نسیم در 12:47 | لینک به این مطلب
یکشنبه ششم فروردین ۱۳۹۱
توی چار فصل دل‌ش، برف می‌باره هنوز

بهار را دوست ندارم ... کلا این نو شدن که انگار همه چیز رنگ و بوی تکرار دارد را دوست ندارم و شاید ترس از این که دارم پیر می شوم با هر تکرار ... حالا هر چه هست بهار را دوست ندارم آن چنان که دیگران

می دانم بهار که تمام شود دلتنگش می شوم و مرثیه می نویسم برایش 

 

نوشته شده توسط نسیم در 1:37 | | لینک به این مطلب
سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱
بوی عیدی ، بوی توت

بهاریه نوشتن سخت می شود وقتی سه سالی می شود که بهار رنگ و بوی خود را ندارد ... گویا سال 88 قرار نیست دست از سر ِ ما و خاطرات و تقویم های مان بردارد 


خدایا ! بهار ِ ایران را برسان َ

نوشته شده توسط نسیم در 3:8 | | لینک به این مطلب
شنبه بیستم اسفند ۱۳۹۰
وقتی هر ثانیه ی شب ، تپش ِ هراس ِ من بود

می دانم آخرش یک روز پیدای‌ات می کنم و برای‌ات می گویم از این همه زل زدن ِ مدام به در ... از خستگی های گاه و بی‌گاه و از دلتنگی های تمام وقت ... برای‌ات می گویم چقدر من را یاد چیزهایی می‌اندازی که نباید بیافتم ... برای‌ات از ننوشتن های بی دلیل ام می گویم که چندان هم بی دلیل نیستند ، تو نباشی کلمه های بی تو عذاب آورند ... برای‌ات از بغض ها و ...

نه، هیچ نمی گویم!دانستن این ها تاوان دارد .

نوشته شده توسط نسیم در 11:3 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰
قسم به این همه که در سرَم مُدام شده

گذشته ی آدم ها رو دوست دارم ... نه که علاقه مند شنیدن ِ سرگذشت شان باشم ، نه !
اما اینکه گذشته ی یک فرد را بدانی انگار راحت تر می توانی درکش کنی ، تنهایی اش را ، در خود فرو رفتن هایش را ، تلخی های گاه و بی گاهش را ، لبخندی که می دانی از ته دل نیست شاید ، دستانی که انگار دیگری را در تو می جوید ...
گذشته ، همچنین دردی است و آدم ها این روزها تو را بی سرگذشت می خواهند : تنها و منتظر 


نوشته شده توسط نسیم در 1:51 | | لینک به این مطلب