از خاتمی دفاع نمی کنم ... خاتمی جای دفاع باقی نگذاشتند اما ...
اما ...
کاش یادمان نمی رفت

می گوید باز که خوب نیستی ! می گویم : خسته ام و آشفته ... دلیل می خواهد ... نمی دانم
می گوید: کلاً همیشه نمی دانی و این ندانستن هایت توی اردیبهشت بیشتر می شود...
می دانم اردیبهشت جان می گیرد تا تمام شود اما می خندم !
بردار و دگر بردار
بردار و به دارم زن
از روی پل فردیس
دو نوع زن در جهان وجود دارد ... زنی که رفته ....زنی که می پرسد : باز هم بمانم؟
لطفا سکوت را رعایت نکنید
نامبرده دلش شدیدا می گیرد
گاهی آنقدر که به رفتن فکر می کنی و به برگشتن فکر نمی کنی ... حالا رفتن به هر چه باشد ، به صندلی ته آن کافه ی دنج، به ردیف آخر سینما که همیشه تنهایی ات را فیلم می کند ، به پیاده روی های یک نفره توی هوای بهاری و بارانی...
برگشتن سخت می شود ، اصلا برگشتن نشانه می خواهد، حتی اگر آن نشانه دخترک گل فروشی باشد که موقع برگشتن نبینی اش
بهار را دوست ندارم ... کلا این نو شدن که انگار همه چیز رنگ و بوی تکرار دارد را دوست ندارم و شاید ترس از این که دارم پیر می شوم با هر تکرار ... حالا هر چه هست بهار را دوست ندارم آن چنان که دیگران
می دانم بهار که تمام شود دلتنگش می شوم و مرثیه می نویسم برایش
بهاریه نوشتن سخت می شود وقتی سه سالی می شود که بهار رنگ و بوی خود را ندارد ... گویا سال 88 قرار نیست دست از سر ِ ما و خاطرات و تقویم های مان بردارد
خدایا ! بهار ِ ایران را برسان َ
می دانم آخرش یک روز پیدایات می کنم و برایات می گویم از این همه زل زدن ِ مدام به در ... از خستگی های گاه و بیگاه و از دلتنگی های تمام وقت ... برایات می گویم چقدر من را یاد چیزهایی میاندازی که نباید بیافتم ... برایات از ننوشتن های بی دلیل ام می گویم که چندان هم بی دلیل نیستند ، تو نباشی کلمه های بی تو عذاب آورند ... برایات از بغض ها و ...
نه، هیچ نمی گویم!دانستن این ها تاوان دارد .
فرهادی ِ بزرگ حالا نامت با غرور ملی پیوند خورده است ... انگار این غرور ملی خورد شده بند می خورد با تو و افتخاراتت ...

دلش پَرپَر می زند که پیدایش کند ... نه که گم شده باشد ها ...رفت که نباشد این روزها
اصلا می دانی گاهی بهتر است کاری به کارش نداشت ،باید گذاشت پیدایش نشود ،حداقل خودش را پیدا می کند ،اصلا کسی که گم شده را هیچکس نمی تواند پیدا کند که ، خودش اگر بخواهد پیدا می شود ، بر می گرد
پیدا شو
یک سال گذشت
گویا ما به احترام ات فقط سکوت می کنیم

۱
تقویم به یک روزهایی که نزدیک می شود گند می خورد به همه چیز... نت قطع می شود و یا اگر وصل است نیم سوز کار می کند و جانت بالا می آید برای بالا آمدت یک صفحه ... تلویزیون بیشتر از قبل روی اعصابت می رود ... حتی دیگر "الله الله تو پناهی بر ضعیفان یا الله" هم کاری برایت نمی کند ...
۲
لیست زندانی ها را که مرور می کنی دل ات می لرزد و اشک های بی امانت یخ می زند و می لرزی بر خود از سرمای این روزهای زندان و لعنت می فرستی به هر چه برف و باران
۳
گوشی اش خاموش است و کم پیدا شده است . آخرش یک جور پیدایش می کنم ، می گوید : نیستم تا نیایی گوشه ی زندان پیدایم نکنی و باز هم می گوید صبر کن
راستی بهمن گفته بودمت متنفرم ازت

