1:
سال 86 از خیلی جهات برام سال خوبی بود...قبولی برادرم(نیما) در دانشگاه (هرچند دوریش خیلی سخت بوده و هست) ، آشنایی با داداشیه جدیدم نبی ، پیدا کردن دوستای خوب ، شب چله ی چلچراغ و ... مسلما سال 86 بدی هایی هم داشته که نمی خوام بهشون فکر کنم... فعلا تنها راه باقیمانده برای من پاک کردن صورت مساله است ، نمی دونم تا کی می تونم ادامه بدم !!!
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
2:
راستش برام خیلی جالبه که وزارت کشور گرایش سیاسی نماینده ها رو اعلام کرده...یکی نیست بهشون بگه وقتی تعداد کاندیدای اصلاح طلب و اصول گرا برابر نبود چه دلیلی داره درصد منتخبین رو اعلام کنن؟؟؟
آخر سال علاوه بر تعطیلی 9 نشریه انگار اتفاقات جالب دیگه ای هم داره میفته...
3:
راستش خیلی سعی کردم یه چیزی جدید واسه سال نو بگم ... اما نشد...سال نو مبارک
دوره ی ارزانی ست
شرف اینجا ارزان
تن عریان ارزان
آبرو قیمت یک تکه ی نان
و دروغ از همه چی ارزان تر
و چه تخفیف بزرگی خورده است
قیمت هر انسان
بی من و تو
بن بست خلوتی بس!
همیشه شور و شوق مردم تو روزهای آخر سال برام جالب و دوست داشتنیه . تو اون روزها سعی می کنم بیشتر برم بیرون و جنب و جوش آدم ها رو برای شروع سال جدید و نو شدن ببینم.
اما انتخابات و تبلیغات و دروغ و ریای مضاعف کاندیدا و سر و صدای الکی آنها برای احقاق حقوق از دست رفته ی ما!!! من رو از بودن تو جمع مردم پشیمون کرده.
راستی این انتخابات کی تموم میشه؟؟؟
بیگانه ها می روند و همسایه ها می مانند...
نمی دونم شما هم گزارش کامران نجف زاده رو در مورد سفر احمدی نژاد به عراق رو دیدین یا نه ؟ چقدر راحت میشه همه چیز رو نادیده گرفت و وقتی پای یه قدرت دیگه و منافع خودمون در میونه ، از چیزایی دم بزنیم که مد تازگی های سیاست ماست.
... و معیار هایی که زود عوض شدند و ارزش هایی که چه زود رنگشون عوض شده...انگار نه انگار که تا حالا اونا دشمن بودند و متجاوز اما حالا دوست شدند و همسایه ... من با همسایگی و دوستی مشکلی ندارم فقط دارم به بازی سیاست فکر می کنم که به قول سهراب : و قطاری که سیاست می برد و چه خالی می رفت!!!
کسانی که انتظارشان را می کشی ،در اعماق وجودت گمگشته اند ؛ تو این را خوب می دانی .آن ها در ژرفای تاریک جانت سر در گم اند.آتشی روشن کن تا ببینند ،تا راهشان را باز یابند،مسیری را که از جهنم به روز روشن می رسد، به خود امروز.
جانت را بیفروز
بنویس
"کریستین بوبن"
آخرش تسلیم شدم و دوباره شروع کردم به نوشتن ... تو خودت خوب می دونی که نوشتن یادت رو هوار می کنه رو سرم ... اما نمی دونی مدت هاست که ننوشتن داره منو آزار می ده... مگه میشه همه حرف ها رو گفت ؟ ...اما میشه همه حرف هارو نوشت حتی اگه کسی اونا رو نخونه ... بازم به همون نتیجه ی قبلی رسیدم : من می نویسم پس هستم....
راستی یادم رفت بگم که حافظ هم تو تصمیم گیریم نقش داشت :
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی ، حافظ از میان برخیز
می خوام از اول شروع کنم ، تو هم هستی ؟؟؟

