1: با خودم گفتم حتما تا حالا فراموشت شدم! میخواهی ادعا کنی تا لحظه ی مرگ این اتفاق نمی افتد؟! مجبور نیستی سر حرفت بمانی! نبودت عذابم می دهد و داغونم می کند ...! این گناه من نیست ، نگو وابسته شدم؛ می دانی که سببش خودت هستی.
گفته بودم با تنهایی ام ، می گفتی نه! هنوز هم میخواهی خودم رو گول بزنم؟!
2: یه جایی خوندم :" اگه کسی دلت رو شکست ، صداشو در نیار... دلش می شکنه صداش در میاد "
خدایا التماست می کنم دلش نشکنه ها ...
3:هر وقت دلم هوایت را می کند
باران می بارد
اینجا چقدر هوا بارانی ست
پ ن: این پا نوشت ها حکایت نانوشته ی من و توست ... می خوانی اش؟
...
1:
و درد
که این بار پیش از زخم آمده بود
آنقدر در خانه ماند
که برادرم* شد
با چروک پرده ها
با چروک پیشانی دیوار کنار آمدیم
و تن دادیم
به تیک تاک عقربه هایی
که تکه تکه مان کردند
پس زندگی همین قدر بود؟
انگشت اشاره ای به دور دست؟
برفی که سال ها
بیاید و نشیند؟
...
پس روزهایمان همین قدر بود؟
2: اوضاع سیاست هم واسه خودش جالبه ها... اینکه شیخ پیر چه اصراری داره برای موندن رو هنوز تفهمیدم... تجربه ی 4 سال پیش برامون بس نبود؟
3: روزهای کشدار و دل زده ی اردیبهشت از هیچ تلاشی برای نابودی من فروگذار نمی کنه!!!! روزهایی که فقط باید گذراند بی کتاب ، بی فیلم ، بی نوشتن. حوصله نیست برای هیچ کدام.... بهانه ای را کم دارم.
پ ن1: باران هم دست از سرمان بر نمی دارد!!!
پ ن 2: اینم شد قهرمانی آخه؟!

