چقدر نوشتن سخت میشه وقتی هیچ توجیهی برای کاری که کردی نداری... آره سخت میشه ، وقتی پا می ذاری رو عقلت تا شاید بعد این همه سال واسه یه بار هم شده به حرف دلت گوش بدی ... نمی دونم کسی می تونه این قصه رو واقعی تر روایت کنه ؟
می دونم حق داری نبخشی،اما فکر می کنی حق ِ من هم هست که بخشیده نشم ؟
پ ن1:مخاطب خاص؟ نمی دونم چرا این روزها اینقدر نوشته ها خطاب به مخاطب خاص شده . خاص بودن این پُست رو هم راستش نمی دونم !!!!
پ ن2: از همه ی تبریکات و کامنت های خصوصی شما ممنونم ... اون روز لعنتی هم تموم شد ...
همیشه از امروز بدم می اومد... خصوصا از 10 سال پیش تا به الان ... بعد از اتفاق 18تیر حس بدی دارم از جشن تولد...
امسال هم که بدتر از این 10 سال... نه شور و شوقی مونده و نه حس و حالی ...
همیشه روز تولدم پُر است از هدیه های رنگارنگ و پیام تبریک های قشنگ و من میان این همه زیبایی و محبت له می شوم ... کاش می فهمیدند که دوست دارم این روز رو از تقویمشان پاک کنند... کاش...

پ ن 1: بهترین هدیه تولدم همین عکسیه که می بینین ... یه یاداشت در جواب این پُست وبلاگم ...
پ ن 2: امروز حتما همراه خواهد بود با خاطره هایت ... خاطره ی تولدی که با تو گذشت ... خاطره ی شبی که به یمن حضورت تا صبح باران بارید ... شنیده ام می گویند دل که هوایی شد به هیچ کار نمی آید دیگر...دل من بی تو دیگر نه هوایی باران می شود، نه هوس آفتاب دارد
چند روز گذشت... گویا داریم به همه ی این روزها ی گس و تلخ عادت می کنیم... چند روز دیگر باید بگذرد؟تاوان سبز بودن را با سرخی خونمان دادیم ... حالا سکوت و دیگر هیچ؟
انگارم شده تقویم امسال هر 12 ماهِ سال خرداد است و ما همچنان به خرداد پر از حادثه عادت داریم...
از تکراری بودن لحظه ها و دهشت باری این روزها دلگیریم ، کسی نشانی ما را به خدا بدهد!!!!
پ ن1: می خواستم از تو بنویسم اما مجالی نیست ...
پ ن2: ما بزرگ شدیم؟ به گمانم وصف حال خوبیه ازین روزها ...
پ ن3: همچنان ...

