تبليغاتX
-+-نسیم شمال-+-
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388
حالا که پایانم ...

 

 غمگينم

 و با اينکه غمگينم و مي گريم

 هنوز هيچکس نپرسيده

آيا تو با باران نسبت نداري؟!

آه! اي مثل ماه...

اي ماه!

دارم دور خودم پيله اي از تنهايي باران مي تنم

دارم ميان هر چه رسيدن

نرسيده کال مي ميرم!

دارم سقوط مي کنم

از آدم...از حوا...

و تو ممنوع مي شوي

مثل همان سيب بهانه!

مثل همان دعاي برگرد!

دعاي بي تو مي ميرم!

دعاي کنارم بمان!

مي بيني؟!

حالا که پايينم حالا که پايانم

هيچکس نمي پرسد

آيا هنوز هم

بهانه مي خواهي؟!

تا من بگويم آ....ر...

حسرت هميشه مرا خوار مي کند...



پ ن: دلم برای پی نوشت های تو تنگ است

...

نوشته شده توسط نسیم در 0:12 | | لینک به این مطلب
جمعه هفدهم مهر 1388
یک سال گذشت...

............حذف شد


پ ن:آن شب دلتنگ را یادت هست؟

با تو از معصومیت سبز آن روزها گفتم

...

باران می بارید

کاش...

آخ!

دیگر کنار بعضی از جمله ها " کاش" هم نمی توان گذاشت!!!

 

 

نوشته شده توسط نسیم در 15:54 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه یکم مهر 1388
سکوت

میگن سکوت سرشار از ناگفته هاست و ناگفته ها رو فقط از زبان نگاه می شود فهمید ......



ما که فعلا زبان نگاهمان لال است!!!!

نوشته شده توسط نسیم در 1:58 | | لینک به این مطلب