تو این چند
روز که مثل یه قرن برام گذشت به تو فکر می کردم ، به خودم و بیشتر از همه به اون ...
و به همه ی خاطرات مشترکی که می تونستیم همه با هم داشته باشیم.....
تو این چند
روز فقط بارون می زد ..... و به یاد آرزوی تو زیر بارون خیس شدم اما بارون هم با
من غریبه شده ؛ درست مثل شما دو تا .....
همیشه
خواهرها محکومند به از خود گذشتن ، محکومند به صبر و محکومند به بخشیدن ..... نمی
دونم چرا ، اما تا بوده همین بوده..... این بار صبر و تحمل و گذر ثانیه ها انگار
داره همه چی رو بد تر می کنه ... اما من باز هم می بخشم و باز هم می
گذرم.....
خیلی سخته
سر قولی بمونی که صاحب قول بدقولی کرده و اما تو باید بمونی ..... من هنوز سر قولم
هستم ..... فقط مرگ می تونه مارو از هم بگیره ..... دیگه هیچکی دروغ نمی گه..... نه تو ، نه اون ..... اینطوری خیلی بهتره .....
غایت آن است که ما در سر کار تو رویم
مرگ ما باک نباشد چو بقای تو بود
حالا مرگ
همسایه دیوار به دیوار سادگی ام شده . حالا دیگر مرگ آرام و بی صدا آمده و روبروی
دلواپسی هایم نشسته ، بی هیچ حرف و حدیثی تا شاید...
در رفتن جان از
بدن ، گویند هر نوعی سخن
من خود به
چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
پ ن1: غول
چراغ جادو سومین آرزوی من رو برآورده نکرد و رفت ...
پ ن 2: دل
کندن از اینجا برام سخته ... راستش کلا نبودن سخته ، چه اینجا چه همه جا ... اما
گاهی نباید بود به هر حکمی چه غلط چه درست ...
پ ن 3: این
یه خداحافظی نیست ..... طلب یه آرزو برای نبودنه و یه دعا برای اینکه تو آخرین
کارم موفق باشم ... این لطف رو در حقم می
کنید؟

